باوردل

 

روبه راه ...

 پرسید حالت چطوره است؟

گفتم رو به راه...

 اما رو به راهی که تو رفتی!

یکسال گذشت ...مثل برق وباد

مثل همه بادهایی که می آمدند و بوی مهربانی تورا برایم می آوردند ...

دیگر نه از محبت خبری است نه از آن داستان های نابی که برایم می خواندی...

از آن همه خوشی...

تنها خاطره ای ماند برای من ونازنین تا هر روز از سر دلتنگی آن را دوره   کنیم ...

تورفتی ، جای خیلی دور...

 خیلی دور از ما... بدون "عکس یادگاری"

اما دلتنگی های نرگس را که می بینم یاد تو می افتم ...

ما خودمان رابه دست روزگار سپردیم وبه زندگی که نه به روزمرگی ادامه دادیم

اما نرگس هنوز که هنوزه  عصر که می شود پنجره دلش را پاک می کند و کنار نیمکت همیشگی می نشیند  تا شاید بیایی...

 هنوز هم برایت پیغام سلام می فرستت و منتظر پاسخ ...

من نمی شنوم اما او گه گاه که می خندد ،می فهمم

 لبخندش گویای همه چیز است...

 گویای حضور تو و آرامشی که با هر دیدارت برایش به ارمغان می آوری ...

دوستی ؛حالا دیگه تو آرامشی داری که ما هیچ وقت به اون نمی رسیم!

چون حالا دیگه خدا جون کنار تو ...و تو سرشار از آرامش ابدی ...

واسه همین هم بود که به دوست مشترکمون گفته بودی  " جات خیلی خوبه!"...

دوستی به خودم اجازه دادم واست بنویسم تا بعد یکسال از حال همه بدونی !

از حال دوست هایی که تا وقتی تو بودی " ناب" بودن اما  امروز دیگر از اون خبری نیست و انگار تو تنها نقطه مشترک اون بودی...

باورکن!

صفحه هایی که دیروز به دست تو خواننده ها را جذب می کرد، امروز دیگر رنگ وبویی از جذابیت ندارند...

باید بپذیرم  قلم تو ستودنی بود و من توان اون رو ندارم که حافظ یاد تو دراین صفحه ها باشم ...

من رو ببخش !

دوستی....

 نمی خوام آرامشت رو خراب کنم  ...

اما حالا که یکسال از سفرت میگذره

فقط میتونم بگم

"سفرت به خیر اما

تو و  دوستی خدا را

به شکوفه ها، به باران

برسان سلام ما را ..."

به خدا می سپارمت...

 

 

 

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٩ آذر ،۱۳٩٠ - سارا

بخشش ...

 

 

هیچ کس نفهمید اما...

من دیشب تمام مداد رنگی هایم را بخشیدم

دیشب تمام مدادرنگی هایم را بخشیدم

مداد رنگی هایی که لحظه لحظه رویاهای کودکی ام را دوره می کرد

مداد رنگی هایی که گاه ...

هرچه بود تمام رنگ هایش را بخشیدم حتی رنگ هایی را که دوست می داشتم

خدا هم شاهد بود که دیشب مداد رنگی هایم را بخشیدم

مداد رنگی هایم را به تراش کوچک روی میز بخشیدم تا او انتقام بگیرد

انتقام من  از تمام دورنگی ها را ...

از تمام دروغ ها و ...

ناراحت بودم اما خوب که فکر می کردم حقشان بود...

مطمئن بودم  باید می شکستمشان شاید سزای دورنگی همین باشد

اما نه، تراش خود خوب می داند  با آنها  چه کند

صبح که بیدار شدم

 اثری از تراش نبود

هیچ کدام از مداد رنگی ها هم به سزایشان نرسیده بودند

تنها چیزی که مانده بود یک تکه کاغذ دست نوشته تراش بود

دوستم :

شرح حال دورنگی ها را یک به یک خواندم و برایت گریستم

دورنگی هایی که از جنس دل من هم نبودند

باور کن ! من که به خون مداد رنگی هایت  تشنه بودم هم، دلم شکست

دلم شکست از این همه دورنگی و صداقتی که از این دیار رخت بربسته ...

با این  همه ریا دیگر جایی برای من هم  باقی نمانده بود

من رفتم اما نوشته هایم را به خدا بده تا گواه حرف هایمان باشد

شاید خدا هم....

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٢ مهر ،۱۳٩٠ - سارا

رفاقت ارزان ...

چقدر خوب بود ! اگه یاد میگرفتیم رفاقت هامون رو ارزون نفروشیم!

چقدر خوب بود ،حرمت خیلی چیزها  رو نگه می داشتیم !

ایناروگفتم که بگم ، من دوستایی دارم که که کار مطبوعاتیشون رو با من شروع کردن اما  حالا  به هر دلیلی رفتن یه جایی بهتر ؛خدا رو شکر اما همین آدمها به خودشون اجازه می دن  ،هرچی دلشون می خواد بارت  کنن و بعضی وقتها هم اصلا یادشون نیاد دوستی به اسم تو داشتن!

نمیدونم اما شاید  یادشون رفته که  یه روزی خودشون هم همین وضعیت رو توی مطبوعات داشتن!

همیشه از شنیدن این خبر که یکی از دوستان می ره تو روابط عمومی یک شرکتی مشغول میشه یا اینکه می ره تو یه خبرگزاری معتبر خوشحال می شم و با خودم می گم خدایا شکرت !یکی بالاخره عاقبت به خیر شد و دیگه لنگ حقوق سر ماه نیست! 

 خیلی از همین رفقا وقتی می رن تو یه خبرگزاری  یا روزنامه بهتر یا حتی روابط عمومی ...اما یادشون می ره خبرنگار کدوم حوزه بودن و با چه کسی ها کار کردن و اونوقت ، جوری رفتار می کنن که انگار امثال من ،تازه اومدن تو حوزه و دنبال شماره تلفن هستن!

نمی دونم اما احساس می کنم چقدر خوب بود اگه ما آدمها رفاقت هامون رو پای یه خبر یا یه حوزه خبری خراب نمی کردیم !

نمی دونم اما شاید خوب بود ، اگه یه روز رفتیم یه جای بهتر ،هیچ وقت از موضع بالا به دوستامون نگاه نکنیم !

چقدر خوبه ؛یادمون نره !اگه اوضاع مطبوعات الان این جوریه به خاطر این نیست که  دوستامون بلد نیستن خبر بنویسن یا اینکه قلم خوبی ندارن !

چقدر خوبه رفاقتهامون رو ارزون نفروشیم !

رفاقت هایی که خوب می دونیم  دیگه نمی تونیم پیدا کنیم !

 اما خوب می دونم  همه این حرف ها  قد یه آرزو مونده و می مونه !

آرزوهایی که هیچ وقت به فعل نمی رسند تا جمله بشن!

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳٩٠ - سارا

عقاب بلند پرواز

زندگی کوتاه است ولی با عزت و سربلندی مردن همانند "عقاب بلند پرواز "

به از پناه بردن به کلاغ روسیاه بدنام است .

 در نظر "عقاب بلند پرواز "آسمان

چگونه زیستن مهم است ، نه اینکه چقدر زندگی کن!

                    *****************

ناصرخان رفت !

رفت تا لب هیچ و پشت حوصله نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم...

روحش شاد، یادش گرامی...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢ خرداد ،۱۳٩٠ - سارا

کوله بار...

یه کوله خیلی سنگین انداخته بود روی دوشش و راه می رفت ...

به قدری سنگین بود که به راحتی می تونستی وزن کوله رو از خمیدگی کتف هاش حس کنی!

گفتم:واسه چی انقدر سنگینش کردی؟

گفت:فکرمی کنی... اونقدرها که می بینی سنگین نیست !

گفتم :چطور؟

گفت: یه زمانی با همین کتف هام باررفاقت خیلی هارو به دوش می کشیدم که خیلی سنگین تر از این حرفها بود و هیچ وقت هم صدام در نیومد!

گفتم: حالا چی؟

گفت: نه دیگه بعد عمری فهمیدم که رفاقت توخالی اونقدر اشتباه سنگینی که باید بارش رو از رو دوشم بردارم ...

همین شد که بار رفاقت هرچی ... رو زمین گذاشتم و برای اینکه احساس  خلا نکنم این کوله رو برداشتم پر از وسایل کردم انداختم رو دوشم تا مبادا ... دوباره اشتباه کنم و بار رفاقت توخالی یه نفر دیگه رو به دوش بکشم!

آخرین حرفش این بود:"این جور رفاقت ها پیشکش اونایی که ادعای رفاقتشون حکم  پوست خربزه زیر پای آدمیزاد!......"!

 

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳٩٠ - سارا

قربانگاه ...

  دوستم می گفت : سالها پیش اسماعیل را به قربانگاه بردند و او سالهاست که به عشق پدر قربانی  می شود ...

اسماعیل نیستم ،اما هر روز به قربانگاه می روم... و هرروز به حکم گناه ناکرده قربانی  می شوم !

دوستم می گفت : اسماعیل قربانی عشق شد ..

اما من... قربانی گناه نکرده ...

حالا می فهمم نسبتم با هابیل و قابیل را...

 نسبتم با اسماعیل و ابراهیم را ...

من مسلمانم اما تاکنون سعی میان صفا و مروه را نفهمیده ام !

می دانم هیچگاه آب زمزم نصیبم نمی شود ...

هیچگاه هفت سنگ عشق را به شیطان نخواهم زد ...

اما صدای عرفه را می شنوم و آرام زمزمه می کنم ...

"الهم لک لبیک لا شریک لک لبیک  ...."

دوستم می گفت : باز شدن در کعبه ،لحظه استجابت دعاست ...

شاید این نصیبم شد...

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٩ - سارا

نامه بی مقصد...

 

هر بار که برایت نامه می نویسم دوستم زیر لب زمزمه می کند که "دیگر سالهاست که هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد ..."

اما من باز هم بی اعتنا به تمام حرف ها و حدیث ها برایت می نویسم...

 

****

سلام ...

اینجا که  من هستم جایت بد جوری خالی است امیدوارم آنجا که تو هستی همه چیز خوب خوب خوب باشد...

برایت می نویسم از حال این روزهای قلب مشترکمان ...

نگران  نباش ، هنوز هم مثل ساعت می تپد

اما ضربانش دیگر تداعی کننده امید به زندگی نیست...

امیدی که سالیان سال، تو را به زنده ماندن و زندگی کردن واداشت...

30 سال عمر کمی نیست برای کسی که می آموزد، صبور باشد و صبورانه زندگی کند، اما دست آخر در پاسخ  تمام صبر و استقامتی که در برابر ناملایمات روزگار از خود نشان می دهد پاداشی جز تحقیر

نمی گیرد!

از قلب مشترکمان می گفتم ...

هر روز صبح که  بیدار می شود نقابی که  برایش دوختم را به چهره می زند و لبخندی به آن می دوزد،تا کسی بو نبرد که تاوان گناهان مرا پس می دهد ...

گاهی با خودم فکر می کنم که

 ای کاش... هیچ وقت قلبت را قرض نمی گرفتم که روزی مجبور شوم آنرا بدزدم و یک عمربا وجدانم بجنگم...

***

دلم برایت تنگ شده... باور کن !

هنوزم عصرها که خستگی امانم را می برد ، کناره پنجره می روم و دوره می کنم خاطرات روزهایی که هنوز فرزندت بودم...

دوستم می گفت می توانم امیدوار باشم  که اگر روزی نامه ام به دستت رسید به حرمت مقام بهشتی که داری مرا ببخشی ...

امیدوارم، امیدوارم...

 مرا ببخشی که تمام آرزوهایت را بر باد دادم ...

مرا ببخشی... اگر حرمتت را شکستم ...

مرا ببخشی... اگر گناه دیگری را در کارنامه من نوشتند و تو مرا به خاطر آن برای همیشه از یاد بردی!

مرا ببخش اگر مجبور شدی...

"سکوتی سنگین تر از فریاد را در سینه دفن کنی ...."

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٩ - سارا

سکانس آخر...

سکانس اول  : حالا دیگه خوب می فهمم

 حس یک دلقک رو وسط یه فیلم جدی
گنگ و گیج و وحشت زده

هرچی که هست من یک بازنده ام اما نمی دونم چطور بازی کردم که

آخر بازی دلم واسه خودم سوخت...

درست حس اون درخت رو داشتم که تبرزن داشت قطعش می کرد

یه تبر کهنه و قدیمی  که با هر ضربه تمام وجودمرو به لرزه در می آورد...

********

سکانس دوم :حالا دوباره برگشتیم سر خونه اول  همه چیز همون طوره

دیگه هیچ کس دوست نداره نقش اول رو من بازی کنم ...

مثله یه سیاهی لشگر فقط می تونم وایسم و بازی بقیه رو تماشا کنم ...

داستان بچگی تکرار شدم عروسکم رو گذاشتن رو طاقچه و گفتن دستت بهش رسید مال تو

 اما وقتی دستم بهش رسید زدن رو دستم گفتن مال تو نیست ،دست نزن  ...

همیشه عاشق بازی توی این نقش بودم ...

کاش یه فرصت دوباره کارگردان بهم می داد...

یه فرصت دوباره...

نمی دونم اما امیدوارم اگه یک بار دیگه مجال و یا فرصت بازی کردن پیدا کردم تنها بازیگر توی صحنه خودم باشم تا واسه یک بار هم که شده به همه نشون بدم وقتی  توی یک بازی دسته جمعی می بازی فقط تو مقصرنیستی .....

********

سکانس سوم :یادته همیشه می خواستم واسم مداد رنگی بخری !

همیشه می گفتی آخه این همه مدادرنگی می خوای چی کار؟

حالا فهمیدی ...

دنیای تیره و تاریکم رو رنگ می کردم ....

اما این سیاهی اونقدر به خورد دنیا رفته که با تمام مدادرنگی های دنیا هم نمیشه کاری کرد ....

********

سکانس چهارم : حالا من موندم و صدایی که به خدا نمی رسه  

نعره نمی زنم اما  ...

دیگه نایی برام نمونده

رحم کن و آخرین ضربه رو محکمتر بزن!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٩ - سارا